مثل هیچکس...

گاهی فرار می کنم از فکرکردن به تو ...مثل رد کردن آهنگی ک خیلی دوستش دارم

بیاد آوردمت

  

   نمی خواهی احساسم را با نگاهت همنوا سازم

   می دانم

   تنهایی را میشود سهم این زخم خورده ی عاشق

   کار من این روزها شده بیادآوردنت

  همچو امروز دیروز

  و روزهای پیش...

  خواسته ات دفن نامت از خاطرم بود

  افسوس...افسوس....

  احساست همین بود که روزی

   خط خورده ی عشق تو بودم

   جمله ای که همیشه بیاد آوردنش

  جانم را به آتش میکشد

"آن زمان ادمها بدون قلب زندگی کنند

بدان از یاد بردمت "

   چه اسان شد

    شانه هایت خالی از این احساس!!!!

 

از دست نوشته های خودمه بعد چندسال تازه دیروز دست به قلم گرفتم

ای کاش تو هم یه سری به خلوتم می زدی تا بدانم که می توانم هنوز جایی برای حضور خود بودن هست که دیگرنیازی به نقاب نباشد...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ساعت 19:15 توسط بانوشاک |


عوض شدم...

 

   میخواهم عوض شوم !

    چرا باید دلتنگ آغوشت باشم؟

   میخواهم تو دلتنگ آغوشم باشی!

   میخواهم آن سیب قرمز بالای درخت باشم در دورترین نقطه...

      دقت کن!!!!!

  رسیدن به من آسان نیست اگر همتش را نداری آسیبی به درخت نزن

 به همان سیب های کرم خورده ی روی زمین قانع باش

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ساعت 12:47 توسط بانوشاک |


عاشق شده...

 

دیدی غزل سرود؟

   عاشق شده بود  انگار

   خودش نبود عاشق شده بود

    افتاد  

          شکست

     زیرباران پوسید

  آدم که نکشته بود

        عاشق شده بود...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ساعت 12:41 توسط بانوشاک |


رمز عاشقی

تو آیا عاشقی کردی , بفهمی عشق یعنی چه ؟

تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟

نشستی پای اشک شمع گریان تا سحر یک شب ؟

تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ,

که از شرم نبود شاد پیغامی ,

میان کوچه ها سر گشته می چرخند ؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی , عطر خود تقدیم باغی

می کند

چیزی نمی خواهد ؟

و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا ,

تلاوت کرده با تدبیر ؟

تو از خورشید پرسیدی , چرا

بی منت و با مهر می تابد ؟

تو رمز عاشقی  ,از بال پروانه , میان شعله های شمع ,

پرسیدی ؟

تو آیا در شبی  ,با کرم شب تابی سخن گفتی

از او پرسیده ای راز هدایت , در شبی تاریک ؟

تو آیا , یا کریمی دیده ای در آشیان , بی عشق بنشیند ؟

تو ماه آسمان را دیده ای , رخ از نگاه عاشقان

نیمه شب ها بربتاباند ؟

نپرسیدی چرا گاهی , دلت تنگ دل تنگی نمی گردد ؟

چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد ؟

تو آیا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار

قامت یک گل ؟

و گلبرگ گلی ,عطر خودش , پنهان کند , از ساحت

باغی ؟

تو آیا خوانده ای با بلبلان , آواز آزادی ؟

و سرخی شقایق دیده ای , کو همنشینی می کند با

سبزی یک گلبرگ ؟

تو آیا هیچ می دانی ,

اگر عاشق نباشی , مرده ای در خویش ؟

تو آیا معنی چشمان خیس و لب فرو بستن , نمی دانی ؟

نمی دانی که گاهی  ,شانه ای , دستی ,  کلامی را نمی یابی

و لیکن سینه ات لبریز از عشق است

شبی در کهکشان راه شیری , دب اکبر را صدا کردی ؟

تو پرسیدی شبی , احوال ماه و خوشه زیبای پروین را ؟

جواب چشمک یک از هزاران اختر در آسمان را , داده ای آیا ؟

تو آوازی برای مریمی خواندی

و پرسیدی تو حال غنچه تب دار سنبل را ؟

خیالت پر کشیده , پشت پرچین حصار بسته باغی ؟

ببینم  ,با محبت  ,مهر, زیبایی  ,

تو آیا جمله می سازی ؟

نفهمیدی چرا دل بست فال گیری می شوی با ذوق

که فردا می رسد پیغام شادی !!!!

یک نفر با اسب می آید !!!

و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد !!

کلاغی را , به خانه رهنمون گشتی ؟

تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد ؟؟

چرا گلدان پشت پنجره , خشکیده از بی آبی احساس ؟

نفهمیدی چرا آیینه هم اخم نشسته بر جبین مردمان  را بر نمی تابد ؟

نپرسیدی خدا را , در کدامین پیچ , ره گم کرده ای آیا ؟

جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد , ای آیینه دیوار ؟

ز خود پرسیده ام در تو

که عاشق بوده ام آیا ؟

جوابش را توهم ,  البته می دانی

سکوت مانده بر لب را

تو هم ای من

به گوش بسته می خوانی

 

                       (کیوان شاهبداغی )

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 23:27 توسط بانوشاک |


روح جهان, تنیده در بذل مهر

 

ابریشمی از عبور خسته نمی شود, می داند آمده که ادامه دهد,

بپرسد, در جایی از دل دوست جا خوش کند و به شکرانه روزش,

خالصانه بندگی کند.

باید بسیار بیاموزد و در پی دوست, از نفس خود آسان عبور کند.دیروز رفته

را به زینت آبرو ببخشد و برای تلالوروحش از مهر فراتر رود.

دوست ابریشمی عاشق است و محو دلدادگی و سر خوش حمایتی که هماره با

اوست, روح جهان را تنیده در بذل مهر می داند. ایمان دارد که همه راه ها از

دل بی ریا عبور می کنند.

در تواشک انتظار را می بیند, در خودش عطش ایثار.

در خودش, برون رفتن, برای تو, دمی بیش در محفل یار آسودن.

ابریشمی پلکی به طلوع صبح گشوده, روز را مولود هور و دهش می داند.

اما...

تو مراقبی که دیگری به چه چیزهایی دلخوش است, و مادامی که

درگیر دانسته های زندگی و داشته های دیگرانی احساس آرامش و

رهایی  در باورت نمی نشیند.

این زندگی تکراری که لباب از هجوم اندیشه های غیر خیر است,

خواهی نخواهی حسی خوب را از وجودت می رباید, و درگیر تصاحب

مال غیر می شوی؟

و در چرخه باطل ادامه می یابی...

ابریشمی می داند از پند و اندرز گریزانی و از کرده خویش سودی

نمی بری!

جواب سوال هایت را از گم کرده راه می جویی و هیچ گاه جوابی

پیدا نمی کنی.

حسرت, نقش اول رفتار و سخره گرفتن هر قدم دوست, احساس

غریب رضایت به تو می دهد.

در رویا همیشه پشت سر کسی ایستاده و با خود می گویی این

پیروزی سهم او نیست...

آن قدر در حاشیه ها حل شده ای که همه را به بن بست نشانی

می دهی.

حتی اگر برنده هم باشی احساس خوشبختی نمی کنی. حسی

بیدار در درونت می گوید رسم روزگار این چنین نخواهد بود...

دوست از هر چه بافته ای به"خدا" پناه برد, و مفهوم حضورت را

با اندوه لمس کند...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391 ساعت 8:31 توسط بانوشاک |


سیب

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من, به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم...

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت...

 

جواب شعر سیب

 

من به تو خندیدم

چون که نمی دانستم

 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه ی همسایه

پدر پیر من است

 

من به تو خندیدم

تا که با خنده پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت : برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریهی تلخ تو را

 

و من رفتم و هنوز,

سال هاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرارکنان می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر  باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت...

 

                                          (فروغ فرخ زاد)

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ساعت 0:12 توسط بانوشاک |


ناز چشم تو

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آن چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

 

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم"تو" به قدر مژه بر هم زدنی...

 

                              (فریدون مشیری)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ساعت 19:1 توسط بانوشاک |


قلب مومیایی

 

 

قلبم را از مومیایی خواهم ساخت!

تا از عشق ابدیتی بسازم

تا در تاریخ...

ماندگار شوی!!!!

 

تاس هایت را دوباره بریز!!

این جفت"یک" ,

ارزش " دو" را ندارد!!

به هم نخواهیم رسید!

دست و پایم را به تخت ببندید!

باید این "عشق " را ,

ترک کنم!!!

به اندازه چای داغ شب های امتحان,

دوست دارمت اما...

اضطراب نمی گذارد

نه گرمایت را حس کنم

نه آرامشت را!!!!!! 

 

              (میلاد تهرانی)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ساعت 18:54 توسط بانوشاک |


می دانم

 

 

همان که دوستم داشت

من دیوانه را بارها در خوابش دیده

می دانم

 

که عاشق نم نم باران و سکوت صحرا بود

می دانم

که عاشق جنگل بود

عاشق نعره های رودخانه بود

می دانم

 

همان که دوستم داشت

برایم بی قرار است

می دانم

همان که دوستم داشت

 

سر راه چشم انتظار ایستاده

           می دانم...

 

                (رویا سیناپور)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ساعت 18:52 توسط بانوشاک |


دوست

 

وقتی تنهاییم دنبال دوست می گردیم,پیدایش که

کردیم دنبال عیب هایش می گردیم, وقتی از دست

دادیمش دنبال خاطراتش می گردیم و همچنان تنها

می مانیم هیچ چیز آسانتر از قلب نمی شکند...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعت 16:51 توسط بانوشاک |


زیادی...

 

آدم باید باشد که دیده شود...

ولی گاهی زیادی که باشی یا عادی می شوی مثل گلدان

لب دیوار یا واقعآ زیادی می شوی...

آنقدر زیادی که دیده نمی شوی...

جلوی چشمی ولی از یاد رفتی... هستی...

ولی برای کسی نیستی...

زیاد که باشی زیادی هم می شوی...

یا در زندگی آدم ها یا از سرآدم ها....

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعت 16:50 توسط بانوشاک |


سهم من

 

 

مترسک به گندم زار گفت:بدان, من را برای مواظبت از تو

آفریدن,

     اما من

تشنه ی عشق پرنده ای بودم که سهم من از

                                                 عشق

                                     فقط ترساندن او بود....

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعت 16:49 توسط بانوشاک |


دنیای واقعی!

 

 

وقتی واقعیت ها آدمی را فریب می دهند

                                          چه می شود کرد؟

روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ برتن کرده

و راست راست در خیابان راه می رود

                                       عشق نشسته است

کنار خیابان کلاهی کشیده است برسر و دارد گدایی

می کند  و "مرگ" در غالب دخترکی زیبا گل های رز

زرد می فروشد!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعت 16:46 توسط بانوشاک |


خدا نزدیک است!

 

می دانم که می آیی!!

با یک هدیه از سمت خدا

یاورم می شوی

دلم از معجزههایت می لرزد!!!

می توانی ناممکن را

برایم ممکن کنی!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعت 16:20 توسط بانوشاک |


من توانمندم زیرا....

من توانمندم زیرا,

خانواده ای خوب و مهربان درکنار خود دارم.

از انجام کارهای سخت نمی هراسم.

حمایت همه جانبه خداوند را دارم.

سلامت هستم.

شکست های کوچک را مقدمه پیروزی های بزرگ می دانم.

ناامیدی را به درون خود راه نمی دهم.

قادر به دوست داشتن دیگران هستم.

من توانمندم زیراافسوس گذشته و حسرت آینده رانمی خورم.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعت 16:18 توسط بانوشاک |


زندگی زیباست!!!!

آری,آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش,رقص شعله اش درهر

کران پیداست

ورنه, خاموش است و خاموشی گناه ماست....

*آرش کمانگیر*

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعت 16:17 توسط بانوشاک |


آرزوهای کوچک

تبر را به تیر ترجیح می دهم!

چرا که ابتدا مقابلت می ایستد

 و تکلیفش را مردانه روشن می کند!!!!!

این فنجان قهوه هم تمام می شود

 واز این کافه هم خواهیم رفت!!

و هنوز به حرفهایی فکر می کنم

که برای نگفتن داریم!!!!!

من و تو

تهدیدی برای فضای سبز نبودیم!

خطری برای حیات وحش نداشتیم!!

من و تو فقط

جوان بودیم و

 آرزوهای کوچکی داشتیم!!!!!

آن قدرازقهر وآشتیهایت گفتم

که دیگرخودم هم خسته شدم!

بچه نیستی که دنبالت بیایم;

این بارخودت برگرد!!!!

سکوت کردن وآه کشیدن که

مدرسه نمی خواست!

هنوز نفهمیده ام چرا پدرم

هرروز هفت صبح بیدارم می کرد!!!!

ما که ازچه ترسیدیم

سرمان آمد!

پس بیا تمرین کنیم

کمی از خوشبختی بترسیم!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390 ساعت 11:48 توسط بانوشاک |


خیابان را عوض کن!

 

از یه آدم موفق که زندگی سخت و پرتلاطمی داشت خواستند

 عصاره زندگی خود را در یک کتاب بنویسد.او کتاب چهاربرگی نوشت

 به اسم *چهارفصل زندگی من*

فصل اول زندگی من:ازخیابانی عبور می کردم .چاله ای را ندیدم.

داخل آن افتادم .زمین وآسمان را نفرین کردم.خیلی

 سختی دیدم تا توانستم خودم را از آن چاله بیرون بکشم.اما سرانجام

باتلاش وزحمت موفق شدم دوباره سرپا بایستم.

فصل دوم زندگی من:دوباره ازآن خیابان عبور میکردم.چاله رادیدم

اما خودم را به ندیدن زدم.دوباره داخل همان چاله افتادم.این بار خودم

راهم به خاطر چشم بستن سرزنش کردم.بازهم با سختی زیا موفق

شدم خودم را اآن چاله بیرون بکشانم.هرچند این بار مدت کمتری

وقت گرفت اما سختی ها و دشواری کار انگار بیشتر بود.به

خصوص آن بخشی ازتقصیر و کوتاهی ندیدن چاله به گردن خودم بود.

فصل سوم زندگی من:دوباره از آن خیابان گذشتم.چاله را دیدم.

ام این بار احتیاط کردم و از آن فاصله گرفتم و در حالی که به شدت

می ترسیدم چاله را دور زدم و از آن دور شدم.

فصل چهارم زندگی من:خیابان را عوض کردم! و از آن به بعد بود

که همیشه موفق بودم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390 ساعت 18:5 توسط بانوشاک |


دوستت دارم...

"دوستت دارم"پریشان  شانه می خواهی چکار؟

دان بگذاری اسیرم دانه می خواهی چکار؟

تا ابد دور تو میگردم  بسوزان  عشق کن...

ای که شاعر می کشی  پروانه می خواهی چکار؟

مردم از بس شهر را گشتم  یکی عاقل نبود...

راستی تو این همه دیوانه می خواهی چکار؟

مثله من آواره شو  از چاردیواری درا...

در دل من قصر داری  خانه می خواهی چکار؟

بشکن آن آیینه را در شعر من خود راببین...

شرح این همه زیبایی از بیگانه می خواهی چکار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن!!!!!!!

پس شانه های مردانه می خواهی چکار؟؟؟؟؟

عاشق غریبه ای که فراموش نشد...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390 ساعت 2:18 توسط بانوشاک |