وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم, وقتی
که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم, وقتی
که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد, من او را
دوست داشتم وقتی که او تمام شد من آغاز شدم و چه
سخت است تنها متولد شدن...

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ

اردیبهشت 1392
فروردین 1391
اسفند 1390

دوستان

دنیای پشت پنجره
کاغذ بی سطر
سکوت شب
تا شقایق هست زندگی باید کرد
تلنگری تا بیداری
tehroonmusic
meisam
arta
آشنای دیروز...گمشده فردا
اوقات تلخ و شیرین
Asi joon | Love | Fun
کلبه عشق
يادمـــ نرفـــتـــ يادـــت رفـــتـــ
But the memory remains








  

   نمی خواهی احساسم را با نگاهت همنوا سازم

   می دانم

   تنهایی را میشود سهم این زخم خورده ی عاشق

   کار من این روزها شده بیادآوردنت

  همچو امروز دیروز

  و روزهای پیش...

  خواسته ات دفن نامت از خاطرم بود

  افسوس...افسوس....

  احساست همین بود که روزی

   خط خورده ی عشق تو بودم

   جمله ای که همیشه بیاد آوردنش

  جانم را به آتش میکشد

"آن زمان ادمها بدون قلب زندگی کنند

بدان از یاد بردمت "

   چه اسان شد

    شانه هایت خالی از این احساس!!!!

 

از دست نوشته های خودمه بعد چندسال تازه دیروز دست به قلم گرفتم

ای کاش تو هم یه سری به خلوتم می زدی تا بدانم که می توانم هنوز جایی برای حضور خود بودن هست که دیگرنیازی به نقاب نباشد...

تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 19:15 نويسنده بانوشاک |

 

   میخواهم عوض شوم !

    چرا باید دلتنگ آغوشت باشم؟

   میخواهم تو دلتنگ آغوشم باشی!

   میخواهم آن سیب قرمز بالای درخت باشم در دورترین نقطه...

      دقت کن!!!!!

  رسیدن به من آسان نیست اگر همتش را نداری آسیبی به درخت نزن

 به همان سیب های کرم خورده ی روی زمین قانع باش

تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 12:47 نويسنده بانوشاک |

 

دیدی غزل سرود؟

   عاشق شده بود  انگار

   خودش نبود عاشق شده بود

    افتاد  

          شکست

     زیرباران پوسید

  آدم که نکشته بود

        عاشق شده بود...

تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 12:41 نويسنده بانوشاک |

تو آیا عاشقی کردی , بفهمی عشق یعنی چه ؟

تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟

نشستی پای اشک شمع گریان تا سحر یک شب ؟

تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ,

که از شرم نبود شاد پیغامی ,

میان کوچه ها سر گشته می چرخند ؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی , عطر خود تقدیم باغی

می کند

چیزی نمی خواهد ؟

و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا ,

تلاوت کرده با تدبیر ؟

تو از خورشید پرسیدی , چرا

بی منت و با مهر می تابد ؟

تو رمز عاشقی  ,از بال پروانه , میان شعله های شمع ,

پرسیدی ؟

تو آیا در شبی  ,با کرم شب تابی سخن گفتی

از او پرسیده ای راز هدایت , در شبی تاریک ؟

تو آیا , یا کریمی دیده ای در آشیان , بی عشق بنشیند ؟

تو ماه آسمان را دیده ای , رخ از نگاه عاشقان

نیمه شب ها بربتاباند ؟

نپرسیدی چرا گاهی , دلت تنگ دل تنگی نمی گردد ؟

چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد ؟

تو آیا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار

قامت یک گل ؟

و گلبرگ گلی ,عطر خودش , پنهان کند , از ساحت

باغی ؟

تو آیا خوانده ای با بلبلان , آواز آزادی ؟

و سرخی شقایق دیده ای , کو همنشینی می کند با

سبزی یک گلبرگ ؟

تو آیا هیچ می دانی ,

اگر عاشق نباشی , مرده ای در خویش ؟

تو آیا معنی چشمان خیس و لب فرو بستن , نمی دانی ؟

نمی دانی که گاهی  ,شانه ای , دستی ,  کلامی را نمی یابی

و لیکن سینه ات لبریز از عشق است

شبی در کهکشان راه شیری , دب اکبر را صدا کردی ؟

تو پرسیدی شبی , احوال ماه و خوشه زیبای پروین را ؟

جواب چشمک یک از هزاران اختر در آسمان را , داده ای آیا ؟

تو آوازی برای مریمی خواندی

و پرسیدی تو حال غنچه تب دار سنبل را ؟

خیالت پر کشیده , پشت پرچین حصار بسته باغی ؟

ببینم  ,با محبت  ,مهر, زیبایی  ,

تو آیا جمله می سازی ؟

نفهمیدی چرا دل بست فال گیری می شوی با ذوق

که فردا می رسد پیغام شادی !!!!

یک نفر با اسب می آید !!!

و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد !!

کلاغی را , به خانه رهنمون گشتی ؟

تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد ؟؟

چرا گلدان پشت پنجره , خشکیده از بی آبی احساس ؟

نفهمیدی چرا آیینه هم اخم نشسته بر جبین مردمان  را بر نمی تابد ؟

نپرسیدی خدا را , در کدامین پیچ , ره گم کرده ای آیا ؟

جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد , ای آیینه دیوار ؟

ز خود پرسیده ام در تو

که عاشق بوده ام آیا ؟

جوابش را توهم ,  البته می دانی

سکوت مانده بر لب را

تو هم ای من

به گوش بسته می خوانی

 

                       (کیوان شاهبداغی )

تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 23:27 نويسنده بانوشاک |

 

ابریشمی از عبور خسته نمی شود, می داند آمده که ادامه دهد,

بپرسد, در جایی از دل دوست جا خوش کند و به شکرانه روزش,

خالصانه بندگی کند.

باید بسیار بیاموزد و در پی دوست, از نفس خود آسان عبور کند.دیروز رفته

را به زینت آبرو ببخشد و برای تلالوروحش از مهر فراتر رود.

دوست ابریشمی عاشق است و محو دلدادگی و سر خوش حمایتی که هماره با

اوست, روح جهان را تنیده در بذل مهر می داند. ایمان دارد که همه راه ها از

دل بی ریا عبور می کنند.

در تواشک انتظار را می بیند, در خودش عطش ایثار.

در خودش, برون رفتن, برای تو, دمی بیش در محفل یار آسودن.

ابریشمی پلکی به طلوع صبح گشوده, روز را مولود هور و دهش می داند.

اما...

تو مراقبی که دیگری به چه چیزهایی دلخوش است, و مادامی که

درگیر دانسته های زندگی و داشته های دیگرانی احساس آرامش و

رهایی  در باورت نمی نشیند.

این زندگی تکراری که لباب از هجوم اندیشه های غیر خیر است,

خواهی نخواهی حسی خوب را از وجودت می رباید, و درگیر تصاحب

مال غیر می شوی؟

و در چرخه باطل ادامه می یابی...

ابریشمی می داند از پند و اندرز گریزانی و از کرده خویش سودی

نمی بری!

جواب سوال هایت را از گم کرده راه می جویی و هیچ گاه جوابی

پیدا نمی کنی.

حسرت, نقش اول رفتار و سخره گرفتن هر قدم دوست, احساس

غریب رضایت به تو می دهد.

در رویا همیشه پشت سر کسی ایستاده و با خود می گویی این

پیروزی سهم او نیست...

آن قدر در حاشیه ها حل شده ای که همه را به بن بست نشانی

می دهی.

حتی اگر برنده هم باشی احساس خوشبختی نمی کنی. حسی

بیدار در درونت می گوید رسم روزگار این چنین نخواهد بود...

دوست از هر چه بافته ای به"خدا" پناه برد, و مفهوم حضورت را

با اندوه لمس کند...

تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 8:31 نويسنده بانوشاک |

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من, به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم...

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت...

 

جواب شعر سیب

 

من به تو خندیدم

چون که نمی دانستم

 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه ی همسایه

پدر پیر من است

 

من به تو خندیدم

تا که با خنده پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت : برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریهی تلخ تو را

 

و من رفتم و هنوز,

سال هاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرارکنان می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر  باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت...

 

                                          (فروغ فرخ زاد)

تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 0:12 نويسنده بانوشاک |

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آن چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

 

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم"تو" به قدر مژه بر هم زدنی...

 

                              (فریدون مشیری)

تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 19:1 نويسنده بانوشاک |

 

 

قلبم را از مومیایی خواهم ساخت!

تا از عشق ابدیتی بسازم

تا در تاریخ...

ماندگار شوی!!!!

 

تاس هایت را دوباره بریز!!

این جفت"یک" ,

ارزش " دو" را ندارد!!

به هم نخواهیم رسید!

دست و پایم را به تخت ببندید!

باید این "عشق " را ,

ترک کنم!!!

به اندازه چای داغ شب های امتحان,

دوست دارمت اما...

اضطراب نمی گذارد

نه گرمایت را حس کنم

نه آرامشت را!!!!!! 

 

              (میلاد تهرانی)

تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 18:54 نويسنده بانوشاک |

 

 

همان که دوستم داشت

من دیوانه را بارها در خوابش دیده

می دانم

 

که عاشق نم نم باران و سکوت صحرا بود

می دانم

که عاشق جنگل بود

عاشق نعره های رودخانه بود

می دانم

 

همان که دوستم داشت

برایم بی قرار است

می دانم

همان که دوستم داشت

 

سر راه چشم انتظار ایستاده

           می دانم...

 

                (رویا سیناپور)

 

تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 18:52 نويسنده بانوشاک |

 

وقتی تنهاییم دنبال دوست می گردیم,پیدایش که

کردیم دنبال عیب هایش می گردیم, وقتی از دست

دادیمش دنبال خاطراتش می گردیم و همچنان تنها

می مانیم هیچ چیز آسانتر از قلب نمی شکند...

تاريخ سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 16:51 نويسنده بانوشاک |

 

آدم باید باشد که دیده شود...

ولی گاهی زیادی که باشی یا عادی می شوی مثل گلدان

لب دیوار یا واقعآ زیادی می شوی...

آنقدر زیادی که دیده نمی شوی...

جلوی چشمی ولی از یاد رفتی... هستی...

ولی برای کسی نیستی...

زیاد که باشی زیادی هم می شوی...

یا در زندگی آدم ها یا از سرآدم ها....

تاريخ سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 16:50 نويسنده بانوشاک |

 

 

مترسک به گندم زار گفت:بدان, من را برای مواظبت از تو

آفریدن,

     اما من

تشنه ی عشق پرنده ای بودم که سهم من از

                                                 عشق

                                     فقط ترساندن او بود....

تاريخ سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 16:49 نويسنده بانوشاک |

 

 

وقتی واقعیت ها آدمی را فریب می دهند

                                          چه می شود کرد؟

روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ برتن کرده

و راست راست در خیابان راه می رود

                                       عشق نشسته است

کنار خیابان کلاهی کشیده است برسر و دارد گدایی

می کند  و "مرگ" در غالب دخترکی زیبا گل های رز

زرد می فروشد!!!!

تاريخ سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 16:46 نويسنده بانوشاک |

 

می دانم که می آیی!!

با یک هدیه از سمت خدا

یاورم می شوی

دلم از معجزههایت می لرزد!!!

می توانی ناممکن را

برایم ممکن کنی!!!!

تاريخ دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 16:20 نويسنده بانوشاک |

من توانمندم زیرا,

خانواده ای خوب و مهربان درکنار خود دارم.

از انجام کارهای سخت نمی هراسم.

حمایت همه جانبه خداوند را دارم.

سلامت هستم.

شکست های کوچک را مقدمه پیروزی های بزرگ می دانم.

ناامیدی را به درون خود راه نمی دهم.

قادر به دوست داشتن دیگران هستم.

من توانمندم زیراافسوس گذشته و حسرت آینده رانمی خورم.

تاريخ دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 16:18 نويسنده بانوشاک |

آری,آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش,رقص شعله اش درهر

کران پیداست

ورنه, خاموش است و خاموشی گناه ماست....

*آرش کمانگیر*

تاريخ دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 16:17 نويسنده بانوشاک |

تبر را به تیر ترجیح می دهم!

چرا که ابتدا مقابلت می ایستد

 و تکلیفش را مردانه روشن می کند!!!!!

این فنجان قهوه هم تمام می شود

 واز این کافه هم خواهیم رفت!!

و هنوز به حرفهایی فکر می کنم

که برای نگفتن داریم!!!!!

من و تو

تهدیدی برای فضای سبز نبودیم!

خطری برای حیات وحش نداشتیم!!

من و تو فقط

جوان بودیم و

 آرزوهای کوچکی داشتیم!!!!!

آن قدرازقهر وآشتیهایت گفتم

که دیگرخودم هم خسته شدم!

بچه نیستی که دنبالت بیایم;

این بارخودت برگرد!!!!

سکوت کردن وآه کشیدن که

مدرسه نمی خواست!

هنوز نفهمیده ام چرا پدرم

هرروز هفت صبح بیدارم می کرد!!!!

ما که ازچه ترسیدیم

سرمان آمد!

پس بیا تمرین کنیم

کمی از خوشبختی بترسیم!!!!!

تاريخ یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 11:48 نويسنده بانوشاک |

 

از یه آدم موفق که زندگی سخت و پرتلاطمی داشت خواستند

 عصاره زندگی خود را در یک کتاب بنویسد.او کتاب چهاربرگی نوشت

 به اسم *چهارفصل زندگی من*

فصل اول زندگی من:ازخیابانی عبور می کردم .چاله ای را ندیدم.

داخل آن افتادم .زمین وآسمان را نفرین کردم.خیلی

 سختی دیدم تا توانستم خودم را از آن چاله بیرون بکشم.اما سرانجام

باتلاش وزحمت موفق شدم دوباره سرپا بایستم.

فصل دوم زندگی من:دوباره ازآن خیابان عبور میکردم.چاله رادیدم

اما خودم را به ندیدن زدم.دوباره داخل همان چاله افتادم.این بار خودم

راهم به خاطر چشم بستن سرزنش کردم.بازهم با سختی زیا موفق

شدم خودم را اآن چاله بیرون بکشانم.هرچند این بار مدت کمتری

وقت گرفت اما سختی ها و دشواری کار انگار بیشتر بود.به

خصوص آن بخشی ازتقصیر و کوتاهی ندیدن چاله به گردن خودم بود.

فصل سوم زندگی من:دوباره از آن خیابان گذشتم.چاله را دیدم.

ام این بار احتیاط کردم و از آن فاصله گرفتم و در حالی که به شدت

می ترسیدم چاله را دور زدم و از آن دور شدم.

فصل چهارم زندگی من:خیابان را عوض کردم! و از آن به بعد بود

که همیشه موفق بودم.

 

تاريخ چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 18:5 نويسنده بانوشاک |

"دوستت دارم"پریشان  شانه می خواهی چکار؟

دان بگذاری اسیرم دانه می خواهی چکار؟

تا ابد دور تو میگردم  بسوزان  عشق کن...

ای که شاعر می کشی  پروانه می خواهی چکار؟

مردم از بس شهر را گشتم  یکی عاقل نبود...

راستی تو این همه دیوانه می خواهی چکار؟

مثله من آواره شو  از چاردیواری درا...

در دل من قصر داری  خانه می خواهی چکار؟

بشکن آن آیینه را در شعر من خود راببین...

شرح این همه زیبایی از بیگانه می خواهی چکار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن!!!!!!!

پس شانه های مردانه می خواهی چکار؟؟؟؟؟

عاشق غریبه ای که فراموش نشد...

تاريخ چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 2:18 نويسنده بانوشاک |